24 هفته و 4 روز
سلام پسر قشنگم .gif)
خوبی عزیزدلم؟
ببخش که خیلی وقته برات ننوشتم؛ تنبلیه دیگه.gif)
الان برات این چندوقت رو توضیح میدم
تو پست قبلی گفتم که شاید بریم دماوند ؛ جور نشد که بریم
روز نیمه شعبان بابا نذر داشت شیرینی و شربت پخش کنه؛ همین کاررو هم کرد
و غروب جمعه تو کوچمون میزچیدیم و شیرینی و شربت پخش کردیم
دوروز بعد یعنی یکشنبه 25 خرداد ؛ نوبت سونو داشتم؛
اون روز که رفتم بیمارستان دکتر گفت میخوای سونو بنویسم؟
منم از خدا خواسته که تورو ببینم؛گفتمم آره
دوتایی با پدرت رفتیم مرکز سونوگرافی،طبق معمول کلی معطل شدیم
وقتی نوبتم شد اولین صحنه ای که دیدم ازت خوردن دستات بود.gif)
الهی قربونت برم که داشتی دستاتو میخوردی
یه کم که گذشت به خانوم دکتر گفتم یه عکس خوشگل و واضح از پسرم بندازید تا باباش ببینه
اونم کلی سعی کرد و علی رغم تکون خوردنای فراوونت دوتا عکس خوووب ازت گرفت
این بار خیلی سورپرایزم کردی؛ هر بار یه قیافه ای در میاورددی
حتی خـــمیازه کشیدی ! .gif)
اصلا مونده بودم !!باورم نمیشد تو فسقلی هم خمیازه بکشی
خانوم دکتر هم خندش گرفته بود! مثل آدم بزرگا که خسته میشن و عضلاتشون رو میکشن
تو هم این کاررو میکردی,انگار کلی ازت کار کشیده بودن
دکتر گفت: معلومه خیلی خسته است این وروجک!نکنه دیشب تا نصفه شب بیدار بوده فوتبال میدیده!!
الهی مادر فدات بشه؛ مرد کوچولوی من
اومدم بیرون ؛بابات حالت رو پرسید وقتی براش تعریف کردم که خمیازه میکشیدی و به بدنت کش و قوس میدادی گریه ش گرفت 
سونو 25خرداد 93:
وزن : 503 گرم
سن :22 هفته و 3 روز+_ 1هفته
قد : اگر اشتباه نکنم 28سانت
ضربان قلب: 157
اینقدر عکسات واضح بود که تو مسیر برگشت دائم دستم بود و بهش نگاه میکردم
اصلا از دیدنش سیر نمیشم
بابا میگه یعنی شبیه کیه؟!
میگم شبیه منه!
ببین مثل من فک پایینش کوچیکه
بعد میگه نه خیر! شبیه منه

ازون روز تا 4_5 روز حساااااابی تکون میخوردی.gif)
طوری که کاملا از روی لباس هم میشد حرکاتت رو دید
وقتی شروع میکردی بابا رو صدا میزدم میومد با ذوق میشست به تماشات ولی تو دیگه تکون نمیخوردی و حالش گرفته میشد
ازون به بعد با اس ام اس بهش خبر میدم بیاد تورو ببینه
یه بار که منتظر تکون خوردنت بود؛ حرکت کردی و دید!اینقدر ذوق زده شده بود که بوست کرد
گاهی دستاشو میذار زوی شکمم و ضربه هاتو حس میکنه و کلی ذوق میکنه بعد باهم قاه قاه میخندیم
اون لحظه ها فقط میگم خدایا شکرت
شکرت بخاطر این روزا ؛ این لحظه ها و این خوشیها
الهی به حق عظمتت هیچ زن و مردی در حسرت این روزها نمونن.
پسرم؛
چندروز پیش یعنی سه شنبه هفته قبل رفتم پیش ماما.
معاینه کرد و صدای قلبت رو شنید؛ بعداز معاینه شکمم هم گفت: ماشالله درشته ها !
همه چیز خوب بود برای عفونتم هم دارو داد
گفت از اول بارداریت 7کیلو و 300 اضافه کردی که خوبه
گفتم خیلی تکون میخوری و ضرباتت محکم شده گفت که طبیعیه و مشکلی نیست.خداروشکر
از جمعه هفته پیش تکونات کم شد
نگرانت شده بودم!
کلی شیرینیجات خوردم تا مثل قبل تکون بخوری ولی آروم شده بودی!
نمیدونم چرا گاهی اینطوری میکنی و نگرانمون میکنی!؟
از اون جمعه تا دیشب حرکاتت کم و ضعیف بود ولی خدارو هزارا ن بار شکر از دیشب دوبار حسااابی داری وول میخوری
نمیدونی چقدر لذت میبرم از حرکاتت!
نمیدونی چه حس قشنگیه!
وقتی لگد میزنی نا خودآگاه میخندم و خداروشکر میکنم
چقدر این ضربه ها شیرینه!
چقدر این روزا با تــــــو قشنگه
خداروشکر بخاطر وجودت پسرم .gif)
الهی این روزها رو خدا از هیچکس دریغ نکنه
چهارشنبه نوبت ویزیت دارم پیش دکترم.انشالله همه چیز خوب باشه.
چهارشنبه که گذشت خونه دوستم (خاله مونا)دعوت داشتیم عصرونه.اکیپ بچه های دانشگاه بودیم
به قوا خودش برام آش ویارونه درست کرده بود؛ دستش درد نکنه
فرداش هم دوستای دوران دبیرستان(خاله صابره و خاله سحر و خاله سمیرا)اینجا بودن,عصرنه
خیلی خوش گذشت چون مدتها بود ندیده بودمشون
همه میگن که قیافم خیلی تغییر کرده و ورم کردم
شکمم هم بزرگ شد, آخه پسرم داره بزرگ میشه مرد میشه
دیروز بابایی رفت تهران خونه ی خاله زهرا برای اسباب کشی.منو تو تنها بودیم به خاله زهره زنگ زدیم اومد پیشمونبا محمد حسین شیطون و بلا؛ناهار پیشمون بودن و رفتن.راستی بادم رفت بگم که چندروزیه همسایمون شدن.
از فردا ماه رمضان شروع میشه
بابا امروز پیشواز رفته و روزه است؛انشالله ماه پر خیر و برکتی باشه برای همه
انشالله همگی حاجت روا بشیم
خدایا پسرم؛ امیـــرعلی رو به تو میسپارم
خودت حافظ و نگهدارش باش



24 هفته و 4 روز 
