گل پسرم گل پسرم ، تا این لحظه: 12 سال و 24 روز سن داره
ازدواج منو بابایی ازدواج منو بابایی ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

متولد ماهِ مــــهر...

24 هفته و 4 روز

1393/4/7 19:32
نویسنده : مامان سعیده
281 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر قشنگم

خوبی عزیزدلم؟

ببخش که خیلی وقته برات ننوشتم؛ تنبلیه دیگه

الان برات این چندوقت رو توضیح میدم

تو پست قبلی گفتم که شاید بریم دماوند ؛ جور نشد که بریم

روز نیمه شعبان بابا نذر داشت شیرینی و شربت پخش کنه؛ همین کاررو هم کرد

و غروب جمعه تو کوچمون میزچیدیم و شیرینی و شربت پخش کردیم

دوروز بعد یعنی یکشنبه 25 خرداد ؛ نوبت سونو داشتم؛

اون روز که رفتم  بیمارستان دکتر گفت میخوای سونو بنویسم؟

منم از خدا خواسته که تورو ببینم؛گفتمم آره

دوتایی با پدرت رفتیم مرکز سونوگرافی،طبق معمول کلی معطل شدیم

وقتی نوبتم شد اولین صحنه ای که دیدم ازت خوردن دستات بود

الهی قربونت برم که داشتی دستاتو میخوردیبوس

یه کم که گذشت به خانوم دکتر گفتم یه عکس خوشگل و واضح از پسرم بندازید تا باباش ببینه

اونم کلی سعی کرد و علی رغم تکون خوردنای فراوونت دوتا عکس خوووب ازت گرفت

این بار خیلی سورپرایزم کردی؛ هر بار یه قیافه ای در میاورددی

حتی خـــمیازه کشیدی !

اصلا مونده بودم !!باورم نمیشد تو فسقلی هم خمیازه بکشیمحبت

خانوم دکتر هم خندش گرفته بود! مثل آدم بزرگا که خسته میشن و عضلاتشون رو میکشن

تو هم این کاررو میکردی,انگار کلی ازت کار کشیده بودنخندونک

دکتر گفت: معلومه خیلی خسته است این وروجک!نکنه دیشب تا نصفه شب بیدار بوده فوتبال میدیده!!خندونک

الهی مادر فدات بشه؛ مرد کوچولوی منبغل

اومدم بیرون ؛بابات حالت رو پرسید وقتی براش تعریف کردم که خمیازه میکشیدی و به بدنت کش و قوس میدادی گریه ش گرفت چشمک

سونو 25خرداد 93:

وزن : 503 گرم

 سن :22 هفته و 3 روز+_ 1هفته

قد : اگر اشتباه نکنم 28سانت

ضربان قلب:  157

اینقدر عکسات واضح بود که تو مسیر برگشت دائم دستم بود و بهش نگاه میکردم

اصلا از دیدنش سیر نمیشم

بابا میگه یعنی شبیه کیه؟!

میگم شبیه منه!زیبا ببین مثل من فک پایینش کوچیکه

بعد میگه نه خیر! شبیه منهحسود

خندونک

ازون روز تا 4_5 روز حساااااابی تکون میخوردی

طوری که کاملا از روی لباس هم میشد حرکاتت رو دید

وقتی شروع میکردی بابا رو صدا میزدم میومد با ذوق میشست به تماشات ولی تو دیگه تکون نمیخوردی و حالش گرفته میشدخنده

ازون به بعد با اس ام اس بهش خبر میدم بیاد تورو ببینهراضی

یه بار که منتظر تکون خوردنت بود؛ حرکت کردی و دید!اینقدر ذوق زده شده بود که بوست کردمحبت

گاهی دستاشو میذار زوی شکمم و ضربه هاتو حس میکنه و کلی ذوق میکنه بعد باهم قاه قاه میخندیم

اون لحظه ها فقط میگم خدایا شکرت

شکرت بخاطر این روزا ؛ این لحظه ها و این خوشیها

الهی به حق عظمتت هیچ زن و مردی در حسرت این روزها نمونن.

پسرم؛

چندروز پیش یعنی سه شنبه هفته قبل رفتم پیش ماما.

معاینه کرد و صدای قلبت رو شنید؛ بعداز معاینه شکمم هم گفت: ماشالله درشته ها !راضی

همه چیز خوب بود برای عفونتم هم دارو داد

گفت از اول بارداریت 7کیلو و 300 اضافه کردی که خوبه

گفتم خیلی تکون میخوری و ضرباتت محکم شده گفت که طبیعیه و مشکلی نیست.خداروشکر

از جمعه هفته پیش تکونات کم شدغمگین

نگرانت شده بودم!

کلی شیرینیجات خوردم تا مثل قبل تکون بخوری ولی آروم شده بودی!

نمیدونم چرا گاهی اینطوری میکنی و نگرانمون میکنی!؟

از اون جمعه تا دیشب حرکاتت کم و ضعیف بود ولی خدارو هزارا ن بار شکر از دیشب دوبار حسااابی داری وول میخوریبوس

نمیدونی چقدر لذت میبرم از حرکاتت!

نمیدونی چه حس قشنگیه!

وقتی لگد میزنی نا خودآگاه میخندم و خداروشکر میکنم

چقدر این ضربه ها شیرینه!

چقدر این روزا با تــــــو قشنگهمحبت

خداروشکر بخاطر وجودت پسرم

الهی این روزها رو خدا از هیچکس دریغ نکنهفرشته

چهارشنبه نوبت ویزیت دارم پیش دکترم.انشالله همه چیز خوب باشه.

چهارشنبه که گذشت خونه دوستم (خاله مونا)دعوت داشتیم  عصرونه.اکیپ بچه های دانشگاه بودیم

به قوا خودش برام آش ویارونه درست کرده بود؛ دستش درد نکنهخوشمزه

فرداش هم دوستای دوران دبیرستان(خاله صابره و خاله سحر و خاله سمیرا)اینجا بودن,عصرنه

خیلی خوش گذشت چون مدتها بود ندیده بودمشون

همه میگن که قیافم خیلی تغییر کرده و ورم کردم

شکمم هم بزرگ شد, آخه پسرم داره بزرگ میشه مرد میشهبغل

دیروز بابایی رفت تهران خونه ی خاله زهرا برای اسباب کشی.منو تو تنها بودیم به خاله زهره زنگ زدیم اومد پیشمونبا محمد حسین شیطون و بلا؛ناهار پیشمون بودن و رفتن.راستی بادم رفت بگم که چندروزیه همسایمون شدن.

از فردا ماه رمضان شروع میشه

بابا امروز پیشواز رفته و روزه است؛انشالله ماه پر خیر و برکتی باشه برای همه

انشالله همگی حاجت روا بشیم

خدایا پسرم؛ امیـــرعلی رو به تو میسپارم

خودت حافظ و نگهدارش باشبوس

پسندها (1)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

فریده مامان آیهان
8 تیر 93 4:36
آخه چرا دلمو کباب میکنی کو پس کو عکس خواهرزاده ی عزیزم؟؟ خب منم دلم میخواد ببینمش. خدایا خودت افظ امیرعلی جونم باش.الهی امین.رمضانت مبارک خواهر.
مامان سعیده
پاسخ
حساس نشو خواهر بخدا گوشی همسری با سیستم مچ نمیشه که عکسار بریزم رو سیستم!دلیل اینهمه دیر آپ کردنم هم م همین بود ایشالا سیستممون درست بشه عکساشم مسذارمآیهان خوشگلمو ببووووس
هستی مامی
8 تیر 93 11:11
سلام خواهر جان خوشحالم که حالت خوبه نگرانت شده بودم
مامان سعیده
پاسخ
سلام عزیزدلم ممنونم شرمنده که نگرانت کرده بودم
رویا (روزهای آینده)
14 تیر 93 0:06
سلام خدارو شکر که حال امیرعلی جون خوبه ان شاء الله تولدش
مامان سعیده
پاسخ
سلام عزیزدلم ممنونم اشنالله خیلی زود این روزهارو دوباره تجربه کنی البته با یه پایان خوش
زندایی جون
14 تیر 93 16:58
خیلی با حااال بود ،کارت قشنگ و موندنیه،لطفا در مورد منم براش بنویس،بچه باید از الان زندایی باباشو بشناسه
مامان سعیده
پاسخ
خواهش میکنم قابلی نداشت درضمن خـــــــــــیلی خوش اومدید زندایی جووون بله بله! حتما معرفیتون میکنم خدمت پسرم
تبادل لينک
16 تیر 93 20:48
سلام من زياد به وبلاگت سر ميزنم مطالبت جالبه لطفا بيشتر مطلب بزار چون ميبينم براي وبلاگت زحمت ميکشي اينو هم بهت ميگم برو به اين سايتي که ادرسشو رو گزاشتم و ازش لينک بگير رايگان بازديدت زياد ميشه من گرفتم خوب بود ----------
مامان سعیده
پاسخ
علیک سلام! شما که راست میگی و همه مطالب رو خوندی!!!! من اصلا احتیاجی به بالابردن آمار وبم ندارم ممنون